محمدی ( چندی یکبار داستانی مرحمت بفرما )
آرزو ( چندی یکبار مطلب تاریخی بفرست )
هرکدام از دوستان دیگر که فکر میکنند می توانند در زمینه های : (تاریخی ـ داستان ـ شعر ـ مقاله) . من را همراهی کنند به ایمیل جدید من که در زیر هست مراجعه کنند.
وب جدید: http://www.saeedtas.blogfa.com
ایمیل جدید: saaeedtasbihii@yahoo.com
چرا؟ چرا دروغ بگویم. آخه وقتی یک داستان نویسی بی اطلاع از تاریخ یماد و یک داستان احمقانه می نویسه... چرا باید انقدر راحت از کنار تحریف تاریخ و ... و ساخته شدن فیلمی به نام ۳۰۰ بگذریم؟ شاید خبرها را شنیده باشید من هم عکسی پیدا نکردم ولی وقتی تبلیغ این فیلم را دیدم گریم گرفت! این غول های بی شاخ و دم سربازهای هخامنشین؟! ااااا ! آخه چرا؟!!! وای خدا دارم دیوونه میشم. چقدر احمقانه... بگذریم موضوع فیلم میدونین چیه؟ اینه: یک لشکر ۱ میلیون نفری از هخامنشی پامیشن برن یونان رو فتح کنن. حالا این یونانیا چند نفرن؟ ۳۰۰ نفر! و لشکر ایران از پسشان بر نمی آیند و شکست می خورند. هی هی هی... روزگار نگاه کن. اینها نمیدانند همین ایرانی ها زمانی ۳ ماه و خورده ای با اسب تو را بودن تا به هندوستان برسند و آنجا را تصرف کنند. و نمادانند در همان زمان(نادرشاه) ایران از غرب تا رم از جنوب تا پایان امارات. از شرق تا همسایگی چین رفته؟! ای خاک بر سرشان!
امشب که این فیلم را دیدم حرفم را پس میگیرم. اصلا این فیلم قابل بحث نیست. خیلی فیلم احمقانه ای بود. تاریخ را همه جوره تحریف کردند. از سکانس سکس پادشاه یونان با ملکه گرفته تا اون غول ها که احتمالا ایرانی هم هستند!
- بار اول نبود که همچین قصدی داشت این دفعه می شد. دفعه ی چهارم . هر چهار بار این تساوی برقرار بود و دریغ از یک صدم ثانیه. روزها از پس هم می گذشت و او هر روز بیشتر به هدفش فکر می کرد. هدفی که هدف کوچکی نبود. شاید اگر چشم هایش آبی نبود. هرگز به آب و شنا روی نمی آورد. چشم هایش آبی بود و دریا هم همیشه آبی. قامتی زیبا داشت قامتش مثل شناگرهای حرفه ای بود. فکر می کنم اگر کمی بیشتر به هدفش فکر می کرد شاید هدفش را می توانست، بیشتر پیش ببرد. هدف او شکستن رکورد خودش بود. رکورد بدی نداشت ولی مثل همه ی شناگرها دوست داشت که رکوردش را بهتر کند.
- گویا قرار بود رکورد 800 مترش را بشکند. بارها سعی کرده بود ولی هر بار نا امیدتر از دفعه ی قبل. ولی اینبار انگار نیرویی درونی از او همایت می کرد. نیرویی که دیگر درش نیست نیرویی که هیچ انسانی ندارد. با قدم هایی شمرده به سمط سکو رفت. نگاهی به طول آب انداخت آب صاف بود. عینک را از روی سرش برداشت و بر روی چشمانش گذاشت. نگاهی کوتاه به مربی کرد. و بر روی سکو ایستاد. پاهایش مثل همیشه ترسش را نشان می داد. می لرزید. این معمولش نبود. خم شد. آرام خم شد. دست هایش را بر روی سکو گذاشت شست پایش را بر جلوی سکو فشار داد. به مربی نگاه کرد: اصلا به زمان فکر نکن. سعی کن که کمتر سرت رو بالا بیاری، اگه زیاده از حد نفس بگیری از سرعتت کم میشه. اصلا واینسا. به اونطرف که رسیدی یه ضرب سالتو بزن و بچرخ. اصلا هم نگران نباش هیچی نمیشه... یادت نره چی گفتم دورهای اول زیاد سرعت نرو دور آخر کمتر نفس بگیر بیشتر سرعت برو!
- 1.2.3 ... پرید اما ایکاش هیچوقت نمی پرید بدنش مثل ماهی حرکت کرد و بر روی آب افتاد بدنی که جان داشت. آرام شروع کرد کمتر سرش را بالا می آورد تا نفس بگیرد. و ایکاش بیشتر می آورد. کمی گذشت و به دورهای آخر نزدیک شد. دست هایش دیگر توان نداشت. قدرت درونی را به کار گرفت و به هر زوری بود این 50 متر آخر سرش را بالا نیاورد... آمد بالا ... بر زمین افتاد... جیغ مربی... نفس نفس... چی شده؟... 50 متر سرش رو بالا نیاوورد... بلندش کردند... نفس نفس می زد... به آمبولانس تلفن زدند. صدای بوق آمبولانس از ته خیابان شنیده شد. بر روی برانکارد گذاشتندش. سرش گیج می رفت. صداها را مبهم می شنید. دنیا دور سرش می چرخید. قطره اشکی از چشم مربی به پایین افتاد: نترس زنده می مونه...
- به سمط ای سی یو می بردندش چشمهایش بسته بود... تخت دراز کشید . زنده بود و بیهوش بود. داشت نمی مرد. گذشت ساعت ها مادر از پشت شیشه نگاه می کرد. دستانش را به شیشه می کشید و گریه می کرد. پدر گریه نمی کرد او مثل همه ی پدرهای دیگر از درون داشت می ریخت. خواهر کوچکش از اوضاع با خبر نبود و مدام می پرسید: بابا چی شده؟ بابا چی شده؟. 2 ساعت بعد چشمانش آرام آرام باز شد و نگاهی به دور و برش انداخت. همه دورش جمع شده بودند. و از خوشحالی جیغ می کشیدند. با او حرف می زدند و او فقط گوش می داد. و لبخند می زد. همه خوشحال بودند و می خندیدند اما پزشک در فکر بود: این لبخند معنی خاصی داره معمولی نیست... و نگاهی به بیمار انداخت. بیمار چشم هایش را بست و دیگر نتوانست آن ها را باز کند...
فقط پایان این داستان بد تمام شد. وگرنه تمام داستان عین واقعیت بود. و اینی که داشته میمرده! حالا خداروشکر زنده است و دارد نمی میرد. . .
امروز صبح مثل همیشه رفتم مدرسه و مثل همیشه سر کلاس به حرف معلم گوش نمی کردم و با برو بچه ها می خندیدیم زنگ تفریح یکی از رفقا اومد گفتش: سعید جون. گفتم: جونم. گفتش: بیا هزینه کنیم بریم استودیو رپ بخونیم! چشم های من گرد شد و یکی از آن نگاههای تاریخیم رو بهش انداختم. گفت: چیه؟ چرا اینجوری نیگا می کنی؟ گفتمک: آخه آدم ابله، چی فکر کردی اومدی به"من" این پیشنهاد رو دادی. مرد حسابی لا اقل می رفتی به یکی این پیشنهاد رو میدادی که تو عمرش حداقل دوتا آهنگ رپ شنیده باشه. من که از مرحله پرتم دیگه... بعد از اون تو به کجای من نگاه کردی من چه سرمایه ای بزارم، مرد حسابی پولم کجا بود. خیلی زور بزنم پول کلاسای فیلمسازی کیارستمی رو بتونم جور کنم و...
خودتان قضاوت کنید. در کجای دنیا زندگی می کنیم؟
از کامران نجف زاده خوشم نمی آمد. گزارش هایش هیچ وقت توجهم را جلب نمی کرد. تا وقتی که گزارش: اداب مترو سوار شدن. از او پخش شد. گزارش جالبی بود که در آن می گفت اگر می خواهید جایتان را به پیرمردی ندهید سرتان را با موبایلتان یا کتاب خواندن گرم کنید! حرف او کاملا درست بود. امشب یک گزارش از او پخش شد که به دستمزد بازیگران سینما میپرداخت گزارش اسفناکی بود. در این گزارش دستمزد 10 یا 12 تن از بازیگران معروف را گفت تا اشک در چشمانمان حلقه بزند. پرویز پرستویی بیشترین دستمزد را داشت با 25 میلیون تومان! و کس دیگری مثل مهناز افشار دستمزدش 8 میلیون تومان بود. البته در اینکه مهناز افشار و یا محمد رضا گلزار بازیگران قابل توجهی نیستند شکی نیست ولی دیگر بازی مهناز افشار در یک فیلم از بازی میثم بائو در تیم استقلال تهران بهتر است یا نه؟! این در حالی است که قرارداد میثم بائو برای بازی در استقلال 30 میلیون تومان است. ضریب هم که بگیریم می بینیم مهناز افشار اگر در یک سال 4 تا فیلم بازی کند تازه درآمدش شبیه درآمد میثم بائو می شود. تازه اگر بازیکنی مثل نکونام یا علی کریمی لژیونر باشند که دیگر دست مزدشان سر به فلک می کشد شاید حتی 10 برابر دستمزد مهناز افشار باشد! چند روز پیش صادق تسبیحی (برادرم) حرف جالبی زد. گفت: فرق رضازاده با مثلا علی رهبری چیه؟ هر دوتاشون افتخار ملی کسب می کنند. علی رهبری توی کنسرواتوار تو اروپا رهبر ارکستر میشه. رضازاده هم یه وزنه رو بالای سرش می بره. تازه علی رهبری از فکرش هم استفاده کرده. ولی تلوزیون و کلامملکت علی رهبری رو نمی شناسن و فقط همه به حسین رضازاده افتخار می کنند.
این عین حقیقت است. چون در ایران به هنر اهمیت نمی دهند. وضعیت هنر در ایران بسیار آشفته است. ساده ترین نوعش هم همین دستمزد مهناز افشار در مقابل میثم بائوست! این وضعیت بسیار اسفناک است. تازه مطلب دیگر این هست که میثم بائو حداکثر در روز 4 ساعت تمرین می کند، اما مهناز افشار هم برای هر فیلم روزی 4 ساعت وقت می گذارد؟ عین واقعیت است که روزی حداقل برای یک فیلم 12 ساعت باید وقت گذاشته بشود تا آن نقش از کار دربیاید! حالا اینکه بخواهد بازی هم بکند دیگر خودتان حساب کنید که چه توهمی می شود...
همین می شود که اکبر عبدی می آید می گوید: ما 130 روز "اکبرآقا اکتور تئاتر" رو توی سنگلج نمایش دادیم و از فروش بادجه هم هیچی گیرمان نیمده. دیگه هم تئاتر کار نمی کنم. تموم شد. ببینی که چقدر وضع به هم ریخته است که دیگر اکبر عبدی هم که همیشه هنرمندقانعی بوده به تنگ آمده.
همین می شود که خیلی از کارگردانان جشنواره ی فجر را به دلیل داوری اش تحریم می کنند تا "ده نمکی" به روی سن بیاید و بگوید: من نه مرغ می خوام نه سیمرغ! ولی اگر می دانستم داوری ها به این شکل است هیچوقت تو جشنواره شرکت نمی کردم.
همین است که کیارستمی سالهاست که هیچ فیلمی در ایران نمایش نداده. کسی که وارد کننده ی سینمای دیجیتال به سینمای آنالوگ و نگاتیوی ایران بود حالا سال هاست که فقط در کلاس هایش و یا در صف جایزه دهندگان جشنواره های بین المللی پیدایش میشود.
و همین است که وضع هنر از هر بخش دیگری بیشتر به هم ریخته است...
و در آخر این نکته را بگویم که در صورت جنگ در ایران وضع از عراق حال حاضر هم بدتر می شود. زیرا عراق تسلیم شد. ولی در حال حاضر واضح است که هیچ دولت مرد ایرانی حاضر به تسلیم شدن نیست. و این نسل من را می کشد، نسل مرده ی من...
رنگ زمان
نمایشگاه عکسها و ویدئوی صالح تسبیحی
نشانی: خیابان آفریقا، بالاتر از میرداماد، بلوارمینا، پلاک ۱۹، طبقه ی اول، واحد پنج نمایشگاه ۲۷ بهمن افتتاح می شود و تا ۲ اسفند ادامه دارد. رنگ زمان به طور همزمان در سایت شخصی صالح تسبیحی قابل مشاهده است:
www.saleh.tasbihi.com
وقتی که بالای چوبه ی دار می بردندش انگار هنوز هم غرور داشت. دیکتاتور هنوز می گفت : مرگ بر ایران. دیکتاتور هیچوقت فکر نمی کرد که روزگار کارش را به اینجا برسناد. چند جلاد دورش جمع شوند و روز آخر سال میلادی و روز قبل عید قربان او را به دار افکنند. چه ذجه ها بر سر شیمیایی های این جنگ زده شد. چه مرده ها مرند و صدام با غرور به فرماندهانش درجه می داد. فقط یک لحظه و تمام این بمب شیمیاییست. هشت سال مرده هایمان بیشتر از زنده هایمان بود. هشت سال کسی نمی خندید کسی نمی گریست و کسی جز صدای موشک ها و جیغ آژیر خطر چیزی نشنید.
صدام وقتی به پای چوبه ی دار می رفت انگار که جایی نمی رود. خدا می داند و خودش می داند که پس از مرگ چطور به دنیای پایان می رود. شاید کسی کثیفتر کسی ظالم تر در تاریخ نبوده. هیتلر و دیگران هم نمی توانستند به این اندازه منفور باشند. یک کشوری پیدا شد آمد دیکتاتوری بزرگ را به زیر کشید. در سوراخی تنگ او را پیدا کرد. محاکمه کرد و به دار آویخت.

آن سال ها که شلمچه بمباران شیمیایی می شد عراقی ها به خیالشان هم نبود. وقتی آن بمب ها بر روی سر امثالان و همسالان من می افتاد صدام کجا بود. در کاخ بود و خوش می گذراند. و ما چقدر بیچاره هستیم که در یکی از همین شبکه های بی خود ماهواره ای زنی پشت تلفن فریاد می زند:
صدام رو نباید دار می زدن درسته که به کشورم حمله کرد ولی من انقدر دوستش داشتم...
بله درسته که به کشورم حمله کرد درسته که شلمچه را زیر بمباران شیمیایی به خاک تبدیل کرد درسته که هشت سال به روی ما جنگ فرود آورد درسته که ما جان سالم به در بردیم درسته که مادرها گریستند چرا مادرها همه گریستند درسته که همه مردند ... اما ما صدام را دوست داریم. کثیفتر از این انسان پیدا می شود؟ کسی به من نشان بدهد. کسی نیست که بگوید : چرا؟ چرا ناراحتی؟
عکس هم از خودمه.
داشت مي نوشت، مي نوشت از خردن مي نوشت از نوشتن مي نوشت. نوشتنش مثل خردنش مثل ماهي بود كه از دل مرواريد ي خبر است. كسي چه مي داند مرواريد چه مي داند. دلخواهش سرماي مرواريد سرمادار گرم بود. گرمايش مثل دل پرنده اي بود كه فضاي خالي حجم سينماي پرواز را نمي دانست. ندانست از شب به خيرها، ندانست از صبح به خيرها، نداشت از مردم ندانست از وقت به خير. به خير گذراند وقتش را كه اينجاست و آنجاست و اين جا نيست.
درياي پرستوي گرما دلي داشت كه سبزه ي عيدش مثل رنگ خودكاري بود كه حال دارم با آن مي نويسم. با هر كسي، كسر مي كنم از نوشتن داستانش كه هيچوقت كامل نشد درباره ي سبز خودكاري نويسي بود كه سبزي خودكارش مثل رنگ خودكاري بود كه با آن مي نوشت. قهوه اش بود مثل تنگ ماهي اش مثل دهان درخت پير سرماخرده اي كه نقطه روي پينه دوزش مثل تنگ ماهي تنگ بود. فضاي دل ماهي فضاي دل تنگ، تنگ و فضاي دل آسمان آسمان او مثل خودكاري كه با آن مي نوشت رنگش سبز بود سبزي كه با آن حالا دارم مي نويسم. نبايد بايد باشد چرا كه بايدها از نبايدها مي آيد. چون اگر نبايد نباشد آنوقت نمي تواند نبايد باشد. اگر باشد نباشد پس نباشد بايد باشد.
گنج خانه اش مثل ديوار كتابخانه اش بود كه مثل دل ماهي تنگ بود جاي براي كتاب ها كم بود. مثل تنگ، تنگ بود مثل دل آن پرنده ، مثل دهان ماهي تنگ بود؛ سردش بود سردش است و سردش خواهد بود. درختش در قصه سرما خرده از بس كه قصه نوشته با خودكار آبي دلش تنگ شده براي نوشتن با خودكار سبز نوشتن چيزهايي كه شايد خودش هم نداندچيست اما با خودكار سبز. چقدر درياي آبي كمي هم جنگ سبز لازم است. چقدر ديوار سفيد شايد روزي ديواري خزه ببندد و سبز شود. چقدر ابر سياه شايد روزي ابرها به رنگ خودشان بشوند"سبز" آدم برفي او ، پرنده اش ، ماهي دل تنگش و سينماي خالي پرواز همه براي سياهي سياه باشيم مثل قصه مثل همه مثل سیاه.
